تبليغاتX
بیا کنارم ...
لازم نیست مرا دوست داشته باشی ..من تو را به اندازه ی هر دویمان دوست دارم .
اين وبلاگ و آيدي همراش حدود ۲ هفته اي هست هك شده

ولي از اونجايي كه من خيلي با جنبه هستم ،شما الان دارين ميفهمين

عيب نداره

دلم سوخت

 پس وبتونو ميفرستم اين آيدي

 اينم بدونيد هك كردن دوباره وبتون و آيديهاتون عين آب خوردنهmanda_5100@yahoo.com

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط ماندا  | 

نزدیکتر بیا ...

نترس هیچ اتفاقی نیست که بیفتد ...

نزدیکتر که باشی مستیم را نمی بینی

در عوض کنار گوشت چیزی می خوانم

که عین توست ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط ماندا  | 

... برای رفتن عجله می کند

جلویش را که می گیرم بیشتر عجله می کند ...

بعد

به حال خودش که می گذارم آرام می آید

می نشیند کنارم ...!

................................ ب ی ا ک ن ا ر م ...............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط ماندا  | 

.......................................................................................................

..................... ( این نوشته هایی که اینجا بود رو بی خیال شید !!!)

سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟
اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟
شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش
اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟
اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟
تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم
بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي
بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم
اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟
خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط ماندا  | 

این روزها

با هر که دوست می شوم

خیال می کنم

آنقدر دوست بوده ایم

که دیگر وقت خیانت است...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط ماندا  | 

می خواهم چشمهایت را لمس کنم

اما دستهایم آلوده است

دستهایت را

دستهایم آلوده ...

و آنقدر کلمات را تکرار کنم که نزدیکتر شوم به تو

نزدیکتر...

شنیدن صدای همدیگر

حرف زدن با هم خوشبختی است

خوشبختی ...

و چه خوب است که نمی دانی من از این بازیهای ظریف می ترسم .

باید به جای دیگران نیز خوشبخت زیست

تا کسی نداند که از زنده بودن روی زمین می ترسی!

از اینکه در باد کسی را حس می کنی...

من با گذاشتن رد پا

رد پایم را می شویم !!

تو این را بعد ها خواهی فهمید !

و به جستجوی دستهای آلوده ام زمین را زیر و رو خواهی کرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط ماندا  | 

یه دوستی دارم که خیلی دوسش دارم و برام عزیزه اون از جریان وبلاگ من خبر داره و ازم خواسته حالا افرادی هستن که در نظرخواهی های من شرکت می کنن ازشون بپرسم هدفشون از زندگی چیه ؟؟!

البته من خودم نتونستم جوابشو بدم و قانعش کنم ولی اون دوس داره بدونه بقیه چی فکر می کنن ! به نظرش احترام می ذارم و اینو ازتون می پرسم که هدفتون از زندگی چیه ؟

به شخصه اسم این روزهای تکراری و حرفهای تکراری و عشقهای تکراری و به قول یارو لبخند اجباری و صبرهای طولانی رو زندگی نمی ذارم ولی خوب اگه شما زندگی می کنید جوابشو بدید !

فقط این مطلب رو از من داشته باشید

(به فریاد نوزاد در لحظه تولد گوش بسپارید.به تشنج انسان محتضر در لحظه آخر بنگرید و آنگاه به من بگویید آیا هدف از آنچه آغاز و پایانی این چنین دارد می تواند لذت جویی باشد ؟؟!!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط ماندا  | 

پنجره وا می شود ...

پنجره بسته می شود...

پنجره وابسته می شود ...!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط ماندا  | 

تو ارزش نداشتی ...

 

در میان فرشتگان تنها شیطان

احساس غرور می کند !

چون او میدانست

تو ارزش سجده کردن نداشتی ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط ماندا  | 

مدیون آنانی هستم که عاشقشان نیستم ...

این آسودگی را

 آسان می پذیرم

که آنان با دیگری صمیمی ترند

خوشحالی اینکه

گرگ گوسفندشان نیستم

با آنها آرامم و آزادم

چیزهایی که عشق نه توان دادنشان را دارد و نه گرفتنشان ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 8:29 قبل از ظهر  توسط ماندا  | 

همیشه راحت تر است که مهربان بودن خود را باور داشته باشیم تا اینکه با دیگران رو به رو شویم و برای حق مان بجنگیم !

همیشه آسان تر است که توهینی را بشنویم و در پی انتقام بر نیاییم تا با کسی که از ما توانمند تر است درگیر شویم !

همیشه می توانیم بگوییم از مشکلاتی که دیگران برای مان به وجود آورده اند ناراحت نشده ایم و شب  در تنهایی آن زمان که همسرمان یا دوست و هم کلاسی یمان در خواب است  به ارامی بر ترس و حقارت مان بگرییم ...!

--------------------------------------

تبصره :عاشق کسی می شویم چون عاشق او شده ایم .

عاشقی دلیل نمی خواهد!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط ماندا  | 

گاهي اوقات چيزي درون من مي رقصد و پاي کوبي مي کند
من روحم را حبس نکرده ام.
به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف مي کنم !
من خدا را در آغوش کشيده ام.
خدا زياد هم بزرگ نيست.
خدا در آغوش من جا مي شود،
شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است.
خدا را که در آغوش مي کشم دچار لرز هاي مقطعي مي شوم .
تب مي کنم و هذيان مي گويم.
خدا پيشاني مرا مي بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستي مي شوم.
خدا يکبار به من گفت تو گناهکار مهرباني هستي.
و من خوب مي دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند.
مي دانم زياد مهمان نخوام بود.
اين را نه از خود که پدر آسماني به من گفته است.
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط ماندا  | 

به نام عشق

به نام صبر

به نام دوست

به نام پدر

بچه که بودم .توی اونشهری که زندگی می کردیم یه میدون بزرگی بود که خیلی شبا بابام من و خواهرو برادرم رو می برد اونجا بازی می کردیم .بابام منو که کوچکتر بودم روی کولش می ذاشت و دور میدون می گردوند بعد ماشینایی که رد می شدن واسمون بوق می زدن ومن ذوق مرگ می شدم ... انگار سوار اسب شاخدار شده بودم  اون موقع هرچی خواهر و برادرم می گفتن اینقد بابا رو اذیت نکن فکر می کردم می خوان از حسودی این تفریح رو ازم بگیرن و بماند که چه دهن کجی هایی که بهشون نمی کردم .هنوز هم که هنوزه لذت اون شبا با منه و مهربونی های  بابا فراموشم نمیشه

اسب شاخدار من بهترین مردیه که تا حالا دیدم انگار هیچ چیزی توی این دنیا عصبانیش نمی کنه و انگار تمام حرفاش توی اون دود سیگاراییه که هوا می فرسته و ما به خاطر نکشیدنش همیشه دعواش می کنیم .

بابای مهربون به خاطر تمام اون بستنی چوبی هاو پفک هایی که  واسم می خریدی و من تنها خوری می کردم ازت ممنونم . روزت مبارک .

--------------------

می گن گاهی وقتا می تونی با دعا کردن به اون چیزی که دوس داری برسی به شرطی که فاطمه رو به عشقش به علی ( ع) قسم بدی ...

اخطار : کجایی ؟؟؟ وبلاگت ؟؟؟ چی شده ؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 8:28 قبل از ظهر  توسط ماندا  | 

امروز یه چیزی جالبی دیدم که ...

مایع دستشوییه جدید بوی افتر شیو نامزد یکی از همکارامو میده

دم به دقیقه می ره بو می کشه بر می گرده < خودم با چشم خودم دیدم که این دفعه آخری یه تیکشو ریخته بود روی دستمال کاغذی گذاشت توی جیبش ! اخی بمیرم چه می کنه این عشق !!!

خیلی خوبه ادم بوی نامزدشو توی توالت پیدا کنه ...

این یعنی عشق همه جا هست و من به همتون توصیه می کنم بو ها رو ندیده نگیرید . بوها یادآور خاطرات عشقن

خلاصه مردیم و عاشق نشدیم و نفهمیدیم این حس های پنجگانه کی ما رو می طلبن !

تبصره : چقد خوبه نومزد آدم افتر شیو بزنه ...!

تذکر : مدیونید اگه فکر کنید من دختر حسودی ام !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط ماندا  | 

آخ که چقدر خوب است دیدن خنده بلند بلند ِ کسانی که زیاد دوستشان می داری

خیلی خوبه خیلی ...

 

 

این جمله خیلی قشنگه  امروز خوندمش و لذت بردم- 

 چشاتونو ببندید و به این لحظه فکر کنید ...

-------------------------------------------------------------------------------------------

به اونی که دوسش دارین

به خندیدنش

به اون حس قشنگی که وقتی می خنده پیدا می کنیم

...........

خدایا شکرت  بعضی وقتا زنگ تفریحات یادم می رن!

........

تبصره : اونی که دوسش داریم حتما نباید بوی فرند یا گرل فرندتون باشه ... این همه آدم ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط ماندا  | 

من کرم های کوچک قبرم را با مهربانی  سیراب می کنم!

خوشمزه نیستم؛ولی...قول داده ام:

آنقدر دوستشان داشته باشم؛

که مرا عاشقانه نابود کنند...!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط ماندا  | 

 دوستت دارم هايم را باور نكن .

 

ديگر هيچ جايي براي علاقه باقي نمانده است .

 

پس مانده عشقت را هر روز نشخوار ميكنم تا فقط بتوانم نقش فريب را بهتر بازي كنم .

تو بايد چوب تمام  نامهربانيهايت را بخوري و من باز دوستت دارم .

 

اگر دوستت نداشتم ،‌اين همه برايت وقت نمي گذاشتم .

 

اين همه ديوانه آزارت نبودم.

 

شايد هم دوستت ندارم     

 

        

       ولي قطعا عاشقت هستم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط ماندا  | 

مطمئن باش و برو
ضربه ات كاري بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگي ام خنديدي
به من و عشقي پاك
كه پر از ياد تو بود
و خيالم مي گفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكه هاي دل خود را آرام
سر هم بند زنم
تقدیم به شبنم عزیزم که دلش شکسته - بی خیال بابا ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط ماندا  | 

امشب تمام حوصله ام را

در یک کلام کوچک

در تو خلاصه کردم ...

ای کاش می شد

یک بار تنها همین

یک بار

تکرار می شدی !

تکرار ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط ماندا  | 

بعضی ادما از بس دروغ شنیدن که حرفای راست دیگران رو هم دروغ فرض می کنن  مجبوری واسه اینکه خوششون بیاد دروغ بگی و اگه نگی متهم می شی به هزار و یه کوفت زهرماری که اونا بنا به سلیقشون بهت نسبت می دن  از اینکه مجبور باشی به خاطر کار نکرده مرتب قسم بخوری متنفرم از اینکه باید برای کسی ارزش قائل باشی و ریا و دروغ تعبیر بشه متنفرم از اینکه این همه ادمای خودخواه چشم تنگ که فقط خودشون رو دوس دارن و اگه کاری بکنی که احساس ناراحتی بکنن جا می زنن متنفرم  چرا باید توی اینهمه ادم یه نفر پیدا نشه که صداقت داشته باشه و تو رو فقط به خاطر خودت بخواد؟!!! همه تا وقتی پای منافعشون در خطر نیست دوستای خوبی ان ولی اگه یه کم باهاشون بد رفتار کنی یا به هر دلیلی محکشون بزنی جا می زنن و اونوقت واست شعر می گن ... بهتره تمومش کنم اگرنه دوباره یکطرفه به قاضی رفتم ببخشید یادم رفت خودمو معرفی کنم :من یه دختر خودخواه حسود پر مدعا بی فکر بی شعور و پرتوقعه و بی خیال هستم که همیشه فقط به فکر خودم هستم  اما تو چیزی به روم نیار اخه من دلم نازکه مثل عقل تو ...!!!

ای کاش این همه، خوابی بود


که به مرگی منتهی بود


مرگی دلپذیر


که پذیرا بود  مرا همچو آغوشی که


آرامشش حقیقی است ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط ماندا  | 

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که زیر غلتکی می‌رود
و گفتن اینکه سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره‌جویی از انسانی
دوست داشتنش بی‌احساس عشقی
او را به خود وانهادن
و گفتن که دیگر نمی‌شناسمش
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنینم
ساده است که چگونه می‌زی‌ایم
باری زیستن ساده است
و پیچیده نیز هم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط ماندا  | 

رسم زندگی اين است
يک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهائی
به همين سادگی
او رفته است
و همه چيز تمام شده است
مثل يک ميهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگينی؟
اين رسم زندگيست
تو نمی توانی آن را تغيير دهی
پس تنها آواز بخوان
اين تنها کاريست که از دستت بر می آيد . . .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط ماندا  | 

ای کاش جریان اون شب و اون دروغ رو واسم تعریف نمی کردی و اینطوری خودت رو از چشمم نمینداختی .کاش این پنهان کاری رو هم به بقیه پنهان کاریهات اضافه می کردی اما دل من رو نمی رنجوندی . دلم می خواست هیچ خاطره ی تلخی رو با یادآوری این دوستی زیبا به ذهنم نیارم ولی انگار همیشه باید یه جای کار بلنگه ! مهم نیست دوست خوب من زندگی همینه و کاریش نمی شه کرد به قول یه نفر آدم نباید توی بدترین وضعیت روی بهترین دوستاش حساب کنه ...

هر کاری می کنم نمی تونم باهاش کنار بیام و لی این چیزیه که وقتی بهش فکر می کنم می بینم که واسه اذیت کردن من نگفتیش واسه حرص منو در اوردن ! لحظه به لحظش راسته راسته ! و حیف و حیف و حیف ...

مثل تموم اونایی که حالشون گرفته می شه و به خودشون دلداری می دن. منم می گم بی خیال !

آره بی خیال...

من که دلم می خواست بمانم رفتم ...

و او که چقدر دوست داشت برود... ماند !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط ماندا  | 

به خدا گفتم : خدایا فقط تو را دوست می دارم ...

خداوند فرمود : همه کس را دوست بدار تا زمانیکه هیچکس را نیابی تا بخواهی او را دوست داشته باشی ...

آن زمان تو ما را دوست می داری ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط ماندا  | 

ای که دستت می رسد
بدان
ما دستمان نمی رسيد
وگرنه نمی گذاشتيم که سيب هبوط کند
و گندم را در نطفه آتش می زديم
تا آدم آنها را به صورت حوا نکوبد
و گندم مجرم شود
حالا ما برای خدا تکراری شده ايم
و خدا می داند چه می خواهيم بگوييم
حتی ديگر از دست آيينه و آب و جارو هم کاری ساخته نيست
خودت برای آمدنت دعا بخوان
خواهش می کنم
خودت برای آمدنت...

شعری از: ايرج زنگنه

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط ماندا  | 

"آنکه دائم هوس سوختن مـــــا می کرد..."
کـــــــاش بنزین مرا نیـــــز مهیّــــــــــا می کرد!
پمپ بنزین و صف و کارت و من پیت به دست...
"...کــــــاش می آمد و از دور تماشا می کرد!"

( آی کیو )

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط ماندا  | 

چرا هيچ روزي ديگر

مثل آنروزها كه روزي ديگر بود

                                        نشد ...!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط ماندا  | 

عشق تو با من چنان کرد
که دریا با صخره
فرسایشی مدام
پیرایشی لطیف
خواستنت چندان دراز شد
که از من دلی نماند
تا دیگر بخواهمت.....

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط ماندا  | 

ترا دوست دارم

به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوستت می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم

تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای خاطر نخستین گناه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط ماندا  | 

تدریجا عاشق می شوی

 

تدریجا سیگاری می شوی

تدریجا پیر می شوی

تدریجا می میری

همه چیز در این زندگی کثافت تدریجی است.

 

( از وبلاگ يك مرده )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط ماندا  |