|
|
|
|
|
گاهي اوقات چيزي درون من مي رقصد و پاي کوبي مي کند من روحم را حبس نکرده ام. به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف مي کنم ! من خدا را در آغوش کشيده ام. خدا زياد هم بزرگ نيست. خدا در آغوش من جا مي شود، شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است. خدا را که در آغوش مي کشم دچار لرز هاي مقطعي مي شوم . تب مي کنم و هذيان مي گويم. خدا پيشاني مرا مي بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستي مي شوم. خدا يکبار به من گفت تو گناهکار مهرباني هستي. و من خوب مي دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند. مي دانم زياد مهمان نخوام بود. اين را نه از خود که پدر آسماني به من گفته است. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 8:52 قبل از ظهر توسط ماندا
|
|
||